تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

بيا که رايت منصور پادشاه رسيد

نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد

جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد

جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد

ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن

قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد

عزيز مصر به رغم برادران غيور

ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد

کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل

بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در اين غم عشق

ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد

ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق

همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول

ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف حکایت  داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

مير من خوش مي‌روي کاندر سر و پا ميرمت

خوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت

گفته بودي کي بميري پيش من تعجيل چيست

خوش تقاضا مي‌کني پيش تقاضا ميرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي کجاست

گو که بخرامد که پيش سروبالا ميرمت

آن که عمري شد که تا بيمارم از سوداي او

گو نگاهي کن که پيش چشم شهلا ميرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا

گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت

خوش خرامان مي‌روي چشم بد از روي تو دور

دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت

گر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست

اي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن

وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب

باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور

اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند

چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور

در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغيلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌هاي تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

 

چه زیبا بود فریاد من و تو

میان کوچه ها در زیر رگبار

صدای خشم بی اندازه مان بود

تمام حرفهای روی دیوار

چه زیبا بود بند وحدت ما

که با آن دست شب را بسته بودیم

به فکر پر زدن بودیم و رفتن

اگر چه مثل مرغ خسته بودیم

چه زیبا بود شبهایی که لبها

پر از بوی گل تکبیر بودند

شبی که مشت های بسته ی ما

به تنهایی حریف تیر بودند

چه زیبا بود شب را خواب کردن

تمام برف ها را آب کردن

چه زیبا بود در تاریکی شب

نگاهی بر گل مهتاب کردن

چه زیبا بود و زیبا تر از آنها

که یک امروز زیبا را بسازیم

همه با یاد آنهایی که رفتند

بهار سبز فردا را بسازیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

 

خداوندا !
در اين سالی که در پيش است
نمی دانم چه تقديری مرا فرموده ای  .ليکن
در آغاز طلـوع روشن سالی که می آيد
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا !
تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيکی پيشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپيمايم
و هرگز من نباشم از زيانکاران
رفيقا مهربانا عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده
تو پاکم کن   قرارم ده
کريما دست های گرم و لبخندی عطايم کن
تو ای نزديک تر از من به من
اينک مرا درياب     پناهم ده
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت دلم آرامشی يابد
حبيبا قدردان خوبی ام فرما
تو ای گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطايم کن
خداوندا نمی دانم چه تقديری مرا فر موده ای اما
برای مردمان خوب اين وادی
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهی
هزار و سيصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و هشت  لبخند زيبا را ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دیشب تلویزیون برنامه ای رو پخش می کرد که در آن سه بازیگر بعد از تحویل سال به سرای سالمندان مراجعه کرده و از آنها دلجوئی کردند...به این فکر می کنم که امسال تحویل سال برای من خیلی زیبا بود...حالا که خانوادۀ بزرگتري دارم و از همه مهمتر اينكه همسفر زندگيم رو پيدا كردم ديدن سال جديد نويد نيل به اهداف و رشد و شكوفايي بيشتر براي خودمون و خانواده هامونه...خاصه اينكه نور حق تعالي رو در قلبم  پر رنگ تر مي بينم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

انت رواح رند الحمي و زاد غرامي

فداي خاک در دوست باد جان گرامي

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت

من المبلغ عني الي سعاد سلامي

بيا به شام غريبان و آب ديده من بين

به سان باده صافي در آبگينه شامي

اذا تغرد عن ذي الاراک طار خير

فلا تفرد عن روضها انين حمامي

بسي نماند که روز فراق يار سر آيد

رايت من هضبات الحمي قباب خيام

خوشا دمي که درآيي و گويمت به سلامت

قدمت خير قدوم نزلت خير مقام

بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال

اگر چه روي چو ماهت نديده‌ام به تمامي

و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد

فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي

اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم

تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق مي‌برد ز نظم نظامي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان آرزوهایشِ، در عظمت عشقش و در شادی تقسیم شده اش نهفته است.

مبارزه هر قدر صعب، صعود را ادامه بده شاید قله در یک قدمی تو باشد.

برای پیروزی در زندگی، زندگی کن؛ یقینا بدان دست خواهی یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

هیج وقت دکترها نفهمیدند که چرا جسیکا در لحظه تولد دست نداشت. خودش هم نمی‌داند اما زندگی کردنش بدون دست برای همه حاوی پیامی است...

او از لحظه اول بدون دست پا به دنیای ما گذاشت.

 


او میتواند از خودش دفاع کند در برابر نا ملایمات دنیای ما
 
 


میتوان سخت ترین کارها را انجام داد حتی انهایی که به نظر غیر ممکن می‌آیند.
 

برای پرواز کردن دست‌ها کار ساز نیست. برای پرواز بال می‌خواهی و جسیکا بالهایش در اراده‌اش است.
 
 
 
شاید بتوان نامه‌های عاشقانه نوشت. شاید بتوان با دست‌هایی که وجود ندارد مردم را در آغوش گرفت و برایشان از راز های سر به مهر تقدیرهای تغییر نا پذیر سخن گفت.
اری میتوان بدون دست هم دیگران را در آغوش گرفت. وقت ان است که باور کنیم یک معلول میتواند در مسابقه دو صد متر المپیک مدال طلا به گردن بیاویزد، وقت آن است که چشم‌ها را باز کنیم به مبارزه با دنیا برخیزیم. عکس‌های جسیکا با ما سخن میگوید که میتوان آیا ما هم میخواهیم؟ میتوانیم؟

منبع: va3onak.com
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

محمد حسین همدانی زاده متولد 1311 دارای لیسانس مهندسی شیمی از دانشگاه تهران در سالهای 1328-1330 و فوق لیسانس مهندسی نفت از دانشگاه بیرمنگام انگلیس در سال 1349 است. وی ازبازنشستگان وزارت نفت و هم اکنون عضو هیات مدیره انجمن نفت ایران است. سایت یکصد سالگی با وی گفتگویی انجام داده که آن را می خوانید:

از زندگی و چگونگی ورود تان به نفت بگویید.

در سال 1335 در شرکت نفت قبول شدم و شروع کارم از آغاجاری بود.در آغاجاری مهندس نوبت کار(کارخانجات بهره برداری) شدم. آغاجاری تنها نفت صادراتی ایران بود به نام ایرانین لایت. حدود 256 هزار بشکه نفت از آقاجاری تولید می شد و به اسکله ی بندر ماهشهر می رفت. از آنجا توسط کشتی ها به خارج از کشور فرستاده می شد. چهار میدان نفتی دیگر هم بودند. مسجد سلیمان، هفت گل، نفت سفید که پالایشگاه آبادان را تامین می کرد، تا سال 1337 آغاجاری بودم. پس از آن به گچساران منتقل شدم.گچساران شروع به توسعه میدان نفتی کرده بود. نفتی که از چاه بیرون می آید، دارای مقدار زیادی گاز است. مخصوصاً آن زمان که فشار خیلی بالا بود. این گاز باید از نفت جدا می شد. اولین قطره نفت که به خارک وارد شد، از آقاجاری بود. 24 سال درآنجا بودم.در آنجا یک خط لوله توسط یک شرکت خارجی کشیده شد.مسوول چاهها و بهره برداری خط لوله بودم. اولین واحد بهره برداری دردشت بلوط گچساران راه اندازی شد که اولین بار نفت خام سنگین را به خارک فرستادیم. ما در مسجد سلیمان یک ستاد مرکزی داشتیم که تمام آزمایشگاه ها و واحد زمین شناسی و رئیس مهندسی نفت وحسابداری و... در آنجا متمرکز بود، که به آن کاخ سفید می گویند. تمام کارها از طرف ستاد مرکزی باید تایید می شد.

فلسفه اش چه بود، مگر در مناطق مهندسان ارشد نبودند؟

به اندازه آنجا نه. آنجا یکی از بهترین مدیریت ها بود. هماهنگی این سیستم عظیم برعهده ی این هسته ی مرکزی بود.

از ایرانی ها کسی هم در کاخ سفید! بود؟

بله. از کسانی که می توانم به اسم بگویم، مهندس مختاریان،سلجوقی،قدسی ،ابوالفتحی و... ولی زیاد نبودند. بیشتر افراد خارجی بودند. امریکایی، کانادایی... من از گچساران به ریاست عملیات بهره برداری مسجد سلیمان منتقل شدم. یک سال آنجا بودم بعد از آن رئیس کارخانجات "بيبيان" شدم. این بزرگترین کارخانجاتی بودbpدر ايران ساخته بود .نفت کوره ی ایران را ما از مسجد سلیمان تامین می کردیم. یک پالایشگاه مقدماتی بود. برای پالایشگاه آبادان و کرمانشاه هم گوگرد می ساختیم. مایعات برای آبادان می گرفتیم و بقیه آن را به چاه ها می فرستادیم

سال 1342 رئیس واحد عملیات بهره برداری اهواز شدم که در حال توسعه بود ساختماني كه بي پي ساخته بود را من تا الان حفظ کردم. همان کارخانجات "بیبیان" که بنا به پیشنهاد من در حال حاضر موزه ی تاریخی مسجد سلیمان است.

یعنی کاربری آن تمام شده بود؟

بله. خیلی قدیمی، حدود 40 سال قبل . من رئیس پروژه بودم از مسوول آن قسمت از مشکلاتشان پرسیدم، گفت این پمپ های آب خیلی ما را اذیت می کند.گفتم اسم تمام شرکت های اینها رویشان نوشته شده است. تلگرافی زدیم. فردای آن روز از آن شرکت ها جواب آمد که ما همه جا را گشتیم چنین چیزی سابقه ندارد. اگر یک عکس از آن ها بفرستید ما سه پمپ رایگان برایتان می فرستیم! ما عکس را فرستادیم آن ها هم چهار پمپ فرستادند. پس از آن در سال 44 به آغاجاری منتقل شدیم که در آنجا کارهای مهمی انجام شد. از جمله احداث یک رشته خط لوله ی 16 اینچ از مارون به آبادان که بسیار معروف است. دوم راه اندازی طولانی ترین و قطورترین خطوط لوله ی نفت خام جهان از آغاجاری به بندر گناوه به نام چم لاین که125 کیلومتر طول و 42 اینچ قطر داشت یعنی یک آدم درون آن می توانست راه برود. تا سال 1347 در آغاجاری بودیم. پس از آن من و چند نفر دیگر را برای تحصیل به انگلیس فرستادند. بعد از بازگشت مهندس نفت آغاجاری شدم. سپس سمت هماهنگ کنندگی بهره برداری کارخانجات مسجد سلیمان را برعهده داشتم. بعد از آن شرکت ملی نفت ایران کارخانجاتی در بندر ماهشهربه نام شیمی رازی ساختند که قرار شد گازآن از مسجد سلیمان تامین شود. قرار شد 25 چاه بزنند. علی رغم اینکه دو خارجی آنجا ماه ها کار کرده بودند من توانستم 25 تا را تبدیل به پنج چاه کنم. 120 میلیون متر مکعب گاز با فشار 1500 پوند از آن استخراج می شد. از بیش از پنج میلیون بشکه، دو میلیون و 700 هزار بشکه زیر دست من بود.

پر بازده ترین چاه ها کجا بود؟

گچساران بود که با پنج چاه 220 هزار بشکه در روز تولید داشتیم!

تولیدمان هیچ وقت به روزی 6 میلیون بشکه رسيد؟

بعضی روزها رسیدیم. البته رکوردمان 5 میلیون و 600 هزار خروجی از خارک بوده است. اما آغاجاری با روزی یک میلیون بشکه نفت برای دو سال 1346 و1347 بزرگترین تولید کننده ی نفت جهان بوده است. ما در مارون یک میلیون و 200 هزار بشکه، از اهواز یک میلیون و 150 هزار و از گچساران 850 هزار ظرفیت تولید داشتیم. حال اگر خط لوله یا تلمبه به اندازه کافی نبوده، بحث دیگری است. پس از آن رئیس منطقه ی اهواز بودم.

الان در دنیا روایتی هست که هر کس در ایران بتواند حفاری یا نفت تولید کند، هر کجای دیگر دنیا نیز میتواند تولید کند، آیا ایران ویژگی خاصی دارد؟

دارسی آدم خیلی خوش شانسی بوده در مسجد سلیمان جایی رفته که در 300 متری به نفت رسیده است. شما در آغاجاری حدود 11 هزار فوت باید حفاری کنید تا به نفت برسید.

از شرایط سخت آن زمان بفرمایید.

شرایط که در آن زمان بی اندازه سخت بود. در حرارت 66 درجه ماشین ها کولر نداشتند. شرکت اصلاً ناهار نمی داد. ساعت ناهار باید به خانه برمی گشتیم و دوباره ساعت یک، به محل کار می آمدیم. ارتباطات بسیار ضعیف بود. من هر وقت می خواستم با همدان صحبت کنم باید از آغاجاری می آمدم اهواز، تازه می گفت ارتباط برقرار نمی شود! جاده ها خراب بود.... سه بار در معرض خطر آتش قرار گرفتم،یک حادثه ای در بیبیان در سال 1342 برایم رخ داد. که در اثر بی احتیاطی یکی از بچه ها اتفاق افتاد. دیگری در واحد شماره چهار آغاجاری بود. مسوول آن قسمت به من گفت می توانی بروی این شعله را عوض کنی. هشدار داد دو ایرانی و دو انگلیسی آنجا سوختند مراقب باش. گفتم مواظب باش از آن طرف گاز را باز نکنند، غافل از اینکه باز کرده بودند. کبریت را کشیدم و یکدفعه دیدم زمین و زمان را آتش فرا گرفت. یکی از همکارانم نمی توانست تکان بخورد و در آتش می سوخت. در حالیکه خودم آتش گرفته بودم، به کمکش رفتم و او را نجات دادم. چند بار ماشین چپ شد و چندین بار ماشینمان به ته دره سقوط کرد و.... تمام کارهای سخت را من خودم انجام می دادم. فقط برای نماز کفشم را درمی آوردم.

هیچ وقت شد اشتباه بزرگی کرده باشید؟

خیر. یک معلم تازه کار ممکن است اشتباه کند. برای ما آنقدر ملکه شده بود که برایمان مثل آب خوردن بود.

جایگاه صنعت نفت کشورمان را در جهان چگونه می بینید؟آیا به جایگاه واقعی خود در جهان رسیده ایم؟

ما باید تکنولوژی خود را بالا ببریم. حتی اگر لازم شد از دیگران هم استفاده بکنیم. الان تکنولوژی ما همان است که ما در گچساران به کار می گرفتیم. نگهداری مخزن وتولید صحیح، هر کدام یک مساله است. سیستم حفاری ها باید به روز شود. فاصله ی چاه های ما آن زمان 10 کیلومتر بود. الان از یک نقطه 10 تا چاه می زنند. جایگاه خوبی از لحاظ مصرف نداریم. ما از نظر تولید گاز بعد از روسیه نفر اول در جهان هستیم اما از نظر مصرف بسیار ناتوانیم. یعنی سیستم استانداردی برای کنترل مصرف در این کشور وجود ندارد. ما سیستم کامل خط آهن نداریم.

به نظر شما نفت چه نقشی در تحولات یکصد سال اخیر کشورمان داشته است؟

خیلی زیاد. ما تحولات جنوب را مدیون صنعت نفتمان هستیم. مسجد سلیمان را می توانیم پایتخت نفت خاورمیانه بدانیم.باید قدر این نعمت الهی و کسانی که برای آن زحمت کشیدند بدانیم.کارکنان شرکت نفت تلاش زیادی به خصوص در دوران دفاع مقدس داشتند که نباید از یادها برود بافداکاری هایشان نگذاشتند سیستم بخوابد. خیلی از بچه ها در بمباران سوختند.اینها ارزش است افتخار این سرزمین است که باید حفظ شود.

به نظرم به بهانه یکصد سالگی نفت باید این مسایل در دستور کار قرار گرفته و یاد زحمت کشان در این عرصه را زنده نگه داریم و برای نسلهای بعدی حفظ کنیم.اینها باید در تاریخ این سرزمین زنده بمانند.

به نقل از وب سایت بزرگداشت یکصدسالگی نفت ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

امروز با ساناز رفته بودیم دانشگاه تا دانشنامه هامون رو بگیریم.  درسته که محل جدید دانشگاه برام ملموس نیست و خاطره ای ازش ندارم ولی برخورد با افراد، همۀ اون خاطرات قديمي رو زنده مي كنه به خصوص اينكه ماه پيش كنگره در محل قديم دانشگاه برگزار شد و ارائۀ حميدرضا داخل كلاس "شهيد شفاعي" بود، كه ازش كلي خاطره داشتم.  امروز هم رفتم سراغ آقاي "حفظ السان" استاد تربيت بدني و كلي عكس از اون دوران بهم نشون داد و تقريبا تمام اون لحظات جلوي چشمام ظاهر شدن...بگذريم... داشتم به اين فكر مي كردم كه درست ۱۰ سال از زمان ورودمون به دانشگاه گذشته و ما كه الان در كنار هم ايستاديم و به آينده فكر مي كنيم اگه برگرديم و پشت سرمون رو نگاه كنيم بيش از ۳۵٪ از مسير زندگيمون رو با هم طي كرديم! حالا هم بجز كارنامه ۴ سال ليسانس يك كارنامه ۱۰ ساله هم همراهمونه كه پره از خاطراتي كه لحظه به لحظۀ اون ارزش زيادي داره و همۀ اينها رو هم پيمان بودن ماست كه بعد از گذشت اين سال ها به اين صورت زيبا به هم پيوند داده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

ز در درآ و شبستان ما منور کن

هواي مجلس روحانيان معطر کن

اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز

پياله‌اي بدهش گو دماغ را تر کن

به چشم و ابروي جانان سپرده‌ام دل و جان

بيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن

ستاره شب هجران نمي‌فشاند نور

به بام قصر برآ و چراغ مه برکن

بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس

به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن

از اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم

به يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن

چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند

کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن

فضول نفس حکايت بسي کند ساقي

تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن

حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال

بيا و خرگه خورشيد را منور کن

طمع به قند وصال تو حد ما نبود

حوالتم به لب لعل همچو شکر کن

لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده

بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن

پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان

ز کارها که کني شعر حافظ از بر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

بی تاب شبی موج خیالات گذر کرد

پروانۀ دل تا به سماوات گذر کرد

عاقل به تمناي نگاهي ز سر شوق

ديوانه نگر گشت و ز حالات گذر كرد

در كنج قفس بلبل مستانه نديدي؟

بي جان شد و آنگاه به جنّات گذر كرد

مجنون ز غم و مل ز سر باده خروشد

برخيز كه ساقي ز خرابات گذر كرد

اي خواجه مشو غره كه امروز

مهلت شد و اندي ز مكانات گذر كرد

معشوق كمي گشت در اين شهر

اشك است كه از ديده زلالات گذر كرد

من نيز خوش و شاد چنين فال نديدم

شكرانه مراد است و كرامات گذر كرد

۱۶/۷/۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

در سفرم به باکو چیز عجیبی که فکرم رو مشغول کرد این بود که دولت به طور گسترده ای در حال نوسازی شهر بود. ساختمانهای جدید با طرح اروپایی، خيابانهاي وسيع، مراكز خريد مدرن و زيبا و صد البته ساختن شهري توريستي! اگرچه مردم باكو از وضع زندگي خود راضي نبودند اما با وجود اينكه اقدامات اخير دولت تاثير مستقيمي بر زندگي آنها نداشت اما همگي عنوان مي كردند كه تا ۲ سال ديگر چهره شهر بكلي دگرگون شده و از اينكه درآمد كشور در راه زيبايي و آباداني شهرشان مصرف مي شود راضي بودند. هزينه زندگي در باكو به طور متوسط دو برابر تهران است ولي به جرات مي توان گفت رونق اقتصادي اين شهر طي چند سال آينده چشمگير بوده و قدرت دولت در مديريت اين شهر چيزي است كه مديريت كلانشهر تهران و بسياري از شهرهاي ما فاقد آن هستند.

يكي از ساختمان هاي دولتي

مركز خريد موسوم به "هاماي بازاري"

با توجه به پتانسيل هاي موجود در كشور خودمان، ايكاش ما نيز در تهران و ساير شهرهاي كشور شاهد معابري عريض و خالي از علايم راهنمايي(كه كسي به آنها توجه نمي كند) و ساختمانهاي شكيل و محيطي پاكيزه باشيم.

هنگام صرف شام در يكي از رستورانهاي باكو (فلامينگو)، نكته اي كه نظرم را جلب كرد اين بود كه خانواده ها حدود ۲ ساعت از وقت خود را به صرف شام و شنيدن موسيقي و شادی اختصاص داده و عملاً تمام خستگي كار روزمره از ذهنشان زدوده مي شود. آمار بالاي سكته حتي در سنين پايين در كشورمان زنگ خطري به نحوه زندگي پر استرس ما ايرانيان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

برنيامد از تمناي لبت کامم هنوز

بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز

روز اول رفت دينم در سر زلفين تو

تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز

ساقيا يک جرعه‌اي زان آب آتشگون که من

در ميان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبي زلف تو را مشک ختن

مي‌زند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز

پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب

مي‌رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته‌ست روزي بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوي جان مي‌آيد از نامم هنوز

در ازل داده‌ست ما را ساقي لعل لبت

جرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز

اي که گفتي جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم‌هايش سپردم نيست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حيوان مي‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

می چکد یک لبخند از لب ابر به خاک

می مکد ریشۀ گل شيرۀ شهدي پاك

كاش مي شد ساحل لحظه اي آبي بود

موج دريا ساكن، گرم و مهتابي بود

دل پروانه ايم شمع را مي فهميد

اشك شمع سوزان، به دلم مي خنديد

صبحدم فاصله هاخويش را مي بازند

باز در تنگ غروب سايه ها مي تازند

اندكي بيرون شو ز دل هست وجود

شوق اين پرواز است كه مرا مست نمود

عطر گيسويت باز شامه ام را بوئيد

غزل شعر نياز در صدايم پيچيد

۸۷/۵/۳۱

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك ...یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست ... چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

نقش بسته بر خيالم جادوي هزار رنگ لبخند دختركي سپيد پوش غوغا مي كند. و زيبا تر از همۀ دنيا تولد احساسي صبور در پهنه بيكران زندگيست... منشأ تمام پيوندها. لذت خواندن سرود قلبها در سكوت دل انگيز لبها و چالش تلاقي نگاههاي شوق زدۀ بي قرار معمائيست كه جوابش جز از لطافت انگشتان نوازشگر مهربان شنيده نمي شود. اينك بنماي رخ، كه باز هم زندگي جاريست...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

...چه زيبا بود شب را خواب كردن

تمام برف ها را آب كردن

چه زيبا بود در تاريكي شب

نگاهي بر گل مهتاب كردن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

باز در این زمان تنگ درود

می سرایم برای عشق سرود

دانی چرا پریشانم؟

چون می به خمره جوشانم؟

پرکشیده است گرمی از نفسم؟

بر کمند زلف یار در قفسم؟

می نویسم به دل نه بر دفتر

قرص ماهم ز نور یک اختر

باز چشمم ز مهر او نم شد

شوق باران نصیب مردم شد

چون سر آمد زمان هجرانم

ماه آمد کنار ایوانم

می خرامم کمی در آغوشش

محرم بوسه نیست جز رویش

۳/۴/۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

این پسر توپولو منو یاده پارسا جونم انداخت که همین روزا  ۳ سالش تموم میشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

گجلر فیکرینن یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمنان اتا بیلمیرم

گجلر عیشقینن یاتا بیلمیرم

بو عیشقی باشیمنان اتا بیلمیرم

نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم

ایریلیق ایریلیق امان ایریلیق

هر بیر دردن اولار یامان ایریلیق

اوزون دور هیجرینن گارا گجلر

بیلمیرم من گدیم هارا گجلر

ووروبدور قلبیمه یارا گجلر

ایریلیق ایریلیق امان ایریلیق

هر بیر دردن اولار یامان ایریلیق

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

باز هم عاطفه را لای گل می پیچم

باز چشمان تو را در کمان می گیرم

باز گنجشک دلم می پرد تا لبخند

باز پروانۀ عشق می نشیند در بند

خاطراتم انگار سبدی از نور است

پرتو خورشیدت از کنارم دور است

ماه امشب اینجا صورتش ابری بود

پرده پولک شب خالی خالی بود

بی قرارم اما رفتنم نزدیک است

فاصله بین دو آن معنی یک تیک است

۱۶/۲/۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

  یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

در سایه کوه باید از دشت گذشت

مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

سال نو بر همه دوستان عزيزم مبارك باد

از خدا براي همگي سالي پربار و لبريز از شادكامي آرزومندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

مهر فلک از جام دل و دیده برون گشت همی

باده می ز سراپرده برون گشت همی

آنچه تبلیغ که در وصف بتان می کردم

گو نیفروز که تابنده برون گشت همی

۱۰/۱۲/۸۶

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

در مسیر زندگی هرگز آنقدر تند نران که شخصی برای جلب توجهت آجر به سوی تو پرتاب کند!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دوری عشق را به فراموشی و نزدیکی آن را به ابتذال می کشاند.

تنها بودن و پرهیز کردن است که به آن معنا می بخشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  |