تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎ دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎سالها گذشت ؛و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: اینمحال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمیدان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت  سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

شكوه دنيوي همچون دايره اي است برسطح آب كه لحظه به لحظه به بزرگي آن افزوده مي شود و سپس درنهايت بزرگي هيچ مي شود

ويليام شكسپير

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

اشتباه انسان از روزي آغاز نشد كه اشتباه كرد . اشتباه انسان از روزي آغاز شد كه پي به اشتباه خود برد اما اعتراف نكرد .

تولستوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

این شعرو تو یه وبلاگ دیدم منو یاد یه خاطره انداخت.

عمر چقدر زود میگذره ؟؟؟ لحظه ها رو دریاب.

به من نگا کن واسه یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

نگاه کنی رویاها رنگی می شن

ستاره ها به چه قشنگی می شن

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی رو ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

یه جشن نقره ای با هم بگیریم

به عشق این که هر دومون اسیریم

به عشق این که بعد او همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

(مریم حیدرزاده)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

پاییز بهونست برگ از درخت سیر میشه

                                                     زمستون بهونست برف از آسمون خسته میشه

                                                                                                                    ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

حتی یه قطره آبم میتونه تو دل سنگ نفوذ کنه

فقط باید خواست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

                                                        کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتیم یافت می نشود گشته ایم ما

                                                      گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

فلكين قانلي اليندن بير آتيلميش يئره اندي، بير فلاكت آنانين جان شيره‌سيندن سودون آمدي، پوللو نيسگيل شله‌سين چيگنينه آلدي، تاي‌توشوندان دالي قالدي، ساري گول مثلي سارالدي، گوني تك باغري قارالدي، درد اليندن زارا گلدي، گوني گوندن قارا گلدي، خان چوبانسيز سئله تاپشيرسين اوزون يوردوموزا بير سارا گلدي، بير وفاسيز يار اليندن يارا گلمز يادا گلدي، بير يازيق قيز جان اليندن جانا گلمز سانا گلدي، گچجكده الموت دامنه‌سيندن بورايا درمانا گلدي،

سوري آدلي، الي باغلي، ديلي باغلي،

سوري كيمدي؟

سوري بير گولدي جهندمده بيتيبدير، سوري بير دامجي‌دي گوزدن آخاراق اؤزده ايتيبدير، سوري يول يولچوسودور ائيريده يوخ دوزده ايتيبدير، سوري بير مرثيه‌دير اوخشاياراق سؤزده ايتيبدير، اؤ كه‌یوللرده‌كي ايتميشدي ازلدن اؤدي گوزدن‌ده ايتيبدير،

سوري بير گوزلري باغلي، اؤزي داغلي، سؤزي داغلي، اؤلوب هاردان هارا باغلي، بوشلاييب دؤغما ديارين اؤموب البته ياريندان، ال اؤزوب هرنه واريندان، قوخماييب شهريميزين قيشدا آمانسيز بورانيندان نه قاريندان،

گزير آواره تاپا يانديريجي دردينه چاره تاپا بيلمير، چوخ سؤير عشقي باشيندان آتا آمما آتا بيلمير، اؤوا باخ اؤچي دالينجا قاچير آمما چاتا بيلمير،

ايش دونوب ليلي دوشوب چوللره مجنون سوراغيندا، شيرين الده تئشه داغ پارچالييير فرهاد اؤتورموش اوتاقيندا، تشنه لب قو نئجه گور جان وئرير دريا قيراغيندا،گوزده حسرت يئريني خوشلاييب ايبهام دوداغيندا، وارليقين سون اثري آز قالير ايتسين ياناغيندا، سانكي بير كؤزدي بورونموش كؤله وارليق اوجاغيندا، كوزليير پيلته كيمين ياغ توكنيبدير چيراغيندا،بوي آتير رنج باغيندا،قوجالير گنج چاغيندا،

بير آدامسيز، سوري آدلي، الي باغلي، ديلي باغلي،

سوري جان اومما فلكدن فلكين يوخدي وفاسي، نه‌قدر يوخدي وفاسي اؤقدر چوخدي جفاسي، كوهنه رقاصه‌كيمين هركسه بيرجوردي اداسي،

اؤ اياقدان دوشني ايستر اياقدان سالان اولسون، اؤ تالانميش‌لاري ايستر گوني گوندن تالان اولسون، اؤ آتيلميش‌لاري ايستر هاميدان چوخ آتان اولسون، اؤ ساتيلميش‌لاري ايستر گول ائدركن ساتان اولسون،

نئنمك قورقو بوجوردور فلكين نظمي ازلدن، اؤلوب اضداديله باغلي،

قاراسيز آغلار اولماز، دره‌ سيز داغلار اولماز، اؤلوسيز ساغلار اولماز،

گرك هر بير گوزله بيردانا چيركين‌ده يارانسين، بيري گويدن يئره انسين، بيري عرشه اوجالانسين، بيري چالسين ال اياق غم دنيزينده، بيري ساحيلده سؤينجكله دولانسين، بيري ذللت پالازين باشه چكيب ياتسادا آنجاق، بيري‌نين بختي اؤیانسين، بيري قويلانسادا نعمتلره نئنك، بيري‌ده قانه بويانسين،

آي آداميسز سوري آدلي، ساچلاريندان دارا باغلي،

نئنمك ايش بئله گلميش، جور گلنده گوله گلميش، فلكين اگري كمانيندا اولان اؤخ آتيلاندا دؤزه دگميش، ديلسيزين باغريني دلميش، اگري قالميش دوزي اگميش،

اونا خوشدور بو فلك ائل ساراسين سئللر آپارسين، بولبول حسرت چكرك گول ثمرين يئللر آپارسين، قيسي چوللرده قويوب ليلي‌ني محمللر آپارسين، خسرو شيرينيله ال اله ؤرسین فرهادين قامتين اگسين، باخاريق چرخ زمان نئشيه گلسين كئفه دولسون، سورولر سولسادا سولسون، بيري باش يولسادا يولسون،

سيسقا بير اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ايچينده بو سما ظولمته باتماز، داش آتان كول باشي قويموش داشيني اوزگلر آتماز، سن يئتيش‌سن هدفه اؤندا فلك مقصده چاتماز، داها افسانه ياراتماز،

سوري اي باشي بلالي، فلكين قانلي غزالي،

سوري بير قوشدي خزان آيري ساليبدور يؤواسيندان، ال اوزوبدور آتاسيندان، قوزودور حيف اولا سؤد گورمويوب اصلا آناسيندان، اؤ زليخا كيمي يوسيف ائنين آلمير ليباسيندان، آغلاييب سيتقاياراق بهره آپارمير دوعاسيندان، درد ورن درده ساليب آمما خبر يوخ داواسيندان، بونا قانع‌دي تنفس اليئير يار هاواسيندان،

اؤ بير آئينه‌دي رسام چكيب اؤستونه زنگار، اوندا يوخ قودرت گوفتار، اوزو چيركين ديلي بيمار، گنج وقتينده ديل‌آزار، گؤرسن كيمدي خطاكار، گؤرسن كيمدي جفاكار،

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

پارسال همين موقع با همكارام رفتيم "مارين" پيك نيك. روز تولدم بود به كسي نگفتم ولي از اينكه به همه خوش گذشت خيلي خوشحال شدم.  ولي حالا چي ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دیروز خیلی خوشحال شدم وقتی ورزشکارای ایرانی اونقدر مدال طلا بدست آوردن.

راستی چرا ما تو ورزش های گروهی اندازه ورزش های فردی موفق نیستیم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

که شنیده است نهانی که  درآید در چشم

یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان

یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه

در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان

چو بسویم نگری لرزم  و با خود گویم

که جهانی است پر از راز بسویم نگران

چه جهانيست جهان نگه آنجا كه بود

از بد و نيك جهان هر چه بجويند نشان

گه ازو داد، پديد آيد و گاهي بيداد

گه ازو درد همي خيزد و گاهي درمان

نگه مادر پر مهر، نمودي از اين

نگه دشمن پر كينه، نشاني از آن

گه نمايندة مستي و زبونيست نگاه

گه فرستادة فر و هنر و تاب و توان

بس که در راز جهان فرو ماندستم

شوم از دیدن همراز جهان سرگردان

یاد پر مهر نگاه تو در آن  روز نخست

نرود از دل من تا نرود از تن جان

چون شدم شیفته روی تو ، از شرم مرا

بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران

نارسیده به زبان ، شرم رسیدی به سخن

لرزه افتادی هم بر لب و هم بر دندان

من فرو مانده در اندیشه که ناگاه نگاه

کرد دشوارترین کار ، بزودی آسان

تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن

گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان

من برآنم که یکی روز رسد در گیتی

که پراکنده شود کاخ سخن را  بنیان

به نگاهی همه گویند به هم راز درون

وندر آن روز رسد روز سخن را پایان

به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود

هم بخندند و بگریند و برآرند فغان

بنگارند نشانهای نگه در دفتر

تا نگهنامه چو شهنامه شود جاویدان

خواهم آن دم كه نگه جاي سخن گيرد و من

ديده را برشده بينم به سر تخت زبان

من مگر با تو نگفتم سخن خود به نگاه

تو مگر پاسخم از مهر ندادی چونان ؟

بود آن پرسش و پاسخ همه در پرتو مهر

ور نه این راز بماندی به میانه پنهان

مردمان نیز توانند سخن گفت به چشم

گر سپارند ره مهر هماره همگان

بی گمان مهر در آینده بگیرد ، گیتی

چیره بر اهرمن خیره سر آید یزدان

 به نگه باز نما هر چه در انديشة توست

چو زبان نگهت هست به زير فرمان

اي كه از گوش و زبان ناشنوا بودي و گنگ

زندگي نو كن و بستان ز گذشته تاوان

با نگه بشنو و برخوان و بسنج و بشناس

سخن و نامه و داد و ستم و سود و زيان

گوهر خود بنما تا گهري همچو تورا

به گهر مادر گيتي نفروشد ارزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  |