تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

بالاتر از صنوبرهای همیشه بهار

در امتداد جاده ای فرش شده با گلبرگ های شقایق

دریاچه ایست به زلالی روح، سپید

با عبور از پله های نیلوفری شناور بر آب

کنار فوارۀ هفت رنگ ایمان

کلبه ایست شناور بر احساسی لطیف

پشت پنجره، غرق در رویا

انتظار رسیدن بهار، در گرمای آغوش زمستان

حیله ایست بر چشمان خواب آلود زمان

بهشت از آن همۀ ماست        ۲۹/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

امروز درست ساعت ۶ از خونه زدم بیرون و دقیقا ۶ بود که برگشتم خونه ۸ ساعت کلاس و ۴ ساعت راه، ۲ ساعت صبح سرپا و ۲ ساعت عصر نشسته. الانم حالم خیلی خوبه، مدتها می شد که سر هیچ کلاسی اینقدر راحت نبودم، همه مطالبو گرفتمو وقتی چشم باز کردم کلاس تموم شده بود. شاید این یه علامته برای اینکه ادامه تحصیل بدم؟ نمیدونم! سر کار هم همین حسو دارم، حسی که هیچ وقت کهنه نمیشه، موقع برنامه نویسی کامپیوترم همین حسو دارم با این تفاوت که اون لحظه تنهام و برنامه نویسی منو منزوی می کنه. من تنهایی درس تو مغزم نمیره ولی وقتی تو کلاسم هر چی از دهن استاد (نه استاد نما) در میاد تو مغزم میشینه. امروز یاد دانشگاه افتادم و دلم برا درس پر زد، نمی دونم چرا درست ۴ سال بعد از فارغ التحصیلی!؟ ولی می دونم که اگه بخواهم می توانم. با خودم عهد می کنم که برم دنبال خواسته دلم...(اولین کسی که برام دعا می کنه خودمم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

یکدو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

وز لب ساقی شرابی در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبَر مژده ای فرما که دوشم آفتاب

در شکر خواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود...

...حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

میگن به آدمای زمینی چیزی از اوج گرفتن نگو آخه اونها که پروازو باور ندارند، از این ناراحت نیستم که اطرافیام درکم نکردند از این ناراحتم که چرا موندم آره موندم توی پیله ای که قرار بود پروانه ای ازش بیرون بیاد ولی... .
من همیشه امید داشتم حالا هم دارم اصلا با امیده که زنده ام، ولی آرزوهامو گم کردم آره آرزوهایی که بخشیدمشون همه رو و حالا که بهشون احتیاج دارم حالا که می خواهمشون هیچی تو دستم نیست. خاطراتم تنها چیزیه که برام مونده، خاطراتی که تلخهاش اشکمو در میاره و شیرینهاش دلمو به درد میاره. من نمی خواهم احساس ماشینی شدن بهم دست بده با چنگ و دندون از هویتم دفاع می کنم ولی جایی که منطق زور حاکمه روز به روز بیشتر و بیشتر ازش فاصله می گیرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دنيا از پشت چشمان فريبايت جلوه اي مستانه دارد

آنجا كه دلم را در قابي سياه به ديوار مي آويزم

دستان صبورت بي هيچ نقصي نقش اشتياق را در آن تصوير مي كند

و من نيز در اين ژرفناي طوفان به بي پناهي مي پناهم

با بستن چشمانت ديگر راهي بسوي قلب قاب شده ام نمي بينم

قابي كوچك كه مفهومي والاتر از جان را مي پاسد

كليد را در سينه ي مجروحت مي يابم

جايي كه انگشتانم جز دريدنش راهي به درون ندارند

حال...

من ماندم و تو......چشم و دل.....قاب و كليد.....سينه و انگشت.......

۲۵/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

مثل غنچه بود آنروز غنچه اي كه روئيده

در هواي بهمن ماه بر درخت خشكيده

مثل آب بود آنروز آب چشمه اي شيرين

چشمه اي كه مي بيند مرد تشنه اي غمگين

گرچه در زمستان بود چون بهار بود آن روز

سرزمين ما ايران لاله زار بود آنروز

روز خنده ما بود روز گريه دشمن

روز خوب پيروزي ۲۲ بهمن

فكر مي كنم همه همسن و سالام اين شعر رو يادشون باشه. تشبيه ايران به "لاله زار" تو اون روزها خيلي برام جالبه چيزي كه اين روزها هم دور از واقعيت نيست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

روح فرتوتم را در اين نهیب زمانه ياراي پايداري نيست

دروغ و نيرنگ تنها ترانه ايست كه در هوايمان پخش مي كنند

طعم زندگي انسانها در ماشين هاي سنگي خلاصه مي شود

ديوانه بازاريست...

محبتي كه چشم هاي كور بر قلب هاي كاغذي ديوارها نثار مي كنند

رنج آور زمانه ايست...زمانه من و تو...

كه در آن حتي فكرها را مي كشند

تلخ است خاطره ام...ترس است در وجودم...

كه مبادا اشكهايم را نيز بشكنند...

همانگونه كه خنده هايم را زنداني كردند

عجيب زمانه ايست...زمانه من و تو...

كه در آن قلب ها پس از نصب اعلاميه شان بر ديوار مي ميرند

بي پناه زمانه ايست...زمانه من وتو...

كه در آن آغوش ها را مي درند...

كجاست پناهگاهي كه در آن بيارامم...

حتي قبرها را نيز با فاتحه هاي جهل پر كرده اند

تنها روياهايم باقيست...كه همواره با تو ام...

بي هيچ بالي...پروازي...قلبي...فكري...اشكي...خنده اي...آغوشي...ويا حتي قبري...

يكتا زمانه ايست...زمانه من و تو...     ۲۰/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دهانت را می بویند...

...مبادا که گفته باشی دوستت می دارم،

دلت را می بویند...

...روزگار غریبی است نازنین.

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند،

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما...

...آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن،

...روزگار غریبی است نازنین.

آن که بر در می کوبد شباهنگام...

...به کشتن چراغ آمده است،

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند...

...بر گذرگاه ها مستقر...

...با کنده و ساتوری خون آلود،

روزگار غریبی است نازنین.

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند،

و ترانه را بر دهان،

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس،

روزگار غریبی است نازنین.

ابلیس پیروز مست...

...سور عزای ما را بر سفره نشسته است،

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.    "شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."

 

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

به مهتاب كه سالهاست باغچه قلبم را مي تراود، سپرده ام كه...

در مقابل تك ستاره ي آسمان شبم...حجابي از ابر بپوشد

گويي ترس از بي فروغي اش(۱)دارم

با ابروانم غبار صورتش را مي زدايم

شبي پور نور...هديه ايست كه بر وجودم مي بخشايد...قلب...كهكشاني اش

با چشمي بسته و كلامي رام...پيمانه وجود است كه لبريز از طعم قرابتش...سپيده را انكار مي كند.

در اين شب مهتابي...آسماني صاف و پر ستاره...تنها من و ستاره ام رخ مي نماييم...

...چيز ديگري در صحنه نيست

گوش بر لبانش دارم و دل در آتش نگاهش...فاصله اي بينمان نيست...

...كهكشاني كه در نوك يك انگشت خلاصه مي شود.

كلام سالهاي تنهاييم...در صدايش جاريست...

...و تلألو چشمانش...در آرزوهايم متجلي است

انگار وجودش را باور ندارد...دلي كه سالها به تنهايي خو كرده است،

و اكنون...در صبح صادق...اوست كه دلم را فرا مي خواند...

لبيك دشوارترين مرحله حضور است.

كاش مي دانستم كه مي توانم زيباترين لحظه ي زندگيم را بسازم.               ۱۶/۱۱/۸۵

توضيحات: (۱) ستاره ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش

بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

ايدل اندر بند زلفش از پريشاني منال

مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار

كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام

هركه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد

اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود

عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

خوشحالم كه بهار بالاخره به حياط خونه ما هم سر زد.

نرگس هاي باغچه رو هميشه دوست داشتم فقط نميدونم كي قراره بهار سراغ خودم بياد آخه خيلي وقته كه بوي عطر نرگس هاي دلم از يادم رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

ای بی وفا... راز دل بشنو... از خموشی من... این سکوت مرا... ناشنیده مگیر

ای آشنا... چشم دل بگشا... حال من بنگر... سوز و ساز دلم را... ندیده مگیر

امشب که تو... در کنار منی... غمگسار منی... سایه از سر من... تا سپیده مگیر

ای اشک من... خیز و پرده مکش... پیش چشم ترم... وقت دیدن او... راه دیده مگیر

.................................................................................................

دل دیوانه من... که غیر از محبت... گناهی ندارد... خدا داند

شده چون مرغ طوفان... که جز بی پناهی... پناهی ندارد... خدا داند

منم آن ابر وحشی... که در هر بیابان... به تلخی سرشکی... بیفشانم

بجز این اشک سوزان... دل ناامیدم... گواهی ندارد... خدا داند

ای بی وفا... راز دل بشنو... از خموشی من... این سکوت مرا... ناشنیده مگیر

ای آشنا... چشم دل بگشا... حال من بنگر... سوز و ساز دلم را... ندیده مگیر

.................................................................................................

دلم گیرد هر زمان بهانه تو... تنم دارد نور جاودانه تو... روی دل بود به سوی... آستانه تو

شاید هم درمیان تیرگی ها...گشاید هم روح من به شور وغوغا...رو کند چو مرغ وحشی...سوی خانه تو

ای بی وفا... راز دل بشنو... از خموشی من... این سکوت مرا... ناشنیده مگیر

ای آشنا... چشم دل بگشا... حال من بنگر... سوز و ساز دلم را... ندیده مگیر

(اقتباس از کاستی قدیمی با صدای هایده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

راه هموار زندگیم.... افقی بی کران دارد

                                                    ...به آنجا که حتی ..چشمها نیز..دلاویز خیالند...

نقش گامهایم...نمودی از سختی راه است.....و بی قراری دل...رازی است سر به مهر،

......................................................................................................................

در واپسین روزهای پائیز دلم،         درست پس از افتادن آخرین برگ درخت سکوتم،

رهگذریست که از دریچه ی قلبم نظاره گر است،

                                            و بخار

                                                    نفس

                                                          گرمش....هنوز

                                                                            در دیده ام باقیست...

کاخ غرورم را

                چه زیبا

                        -با تلنگری-

                                        فروریخت...                          ...صداقت...نگاه...معصومانه اش.

حال که به مسیرم می نگرم،

                                     پرتگاهی است بلند که جز پریدن گذر از آن ممکن نیست.

...و دست های اوست که مرا با خود به آن سو می کشد...

......................................................................................................................

کاش می دانست،

                        که تنها گناهش،

                                          ...نوشتن اسمش...بر شیشه ی بخار زده ی قلبم بود...        ۱۱/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

خوب دیگه بالاخره تونستم بیام خونه چند روزی پیش مامان و بابا باشم اما انگاری احتیاج خواهرام به من بیشتر از احتیاج من به مامانو بابامه، آخه یکیشون از تبریز زنگ زد و دستور داد که "تا کامپیوترمو درست نکردی حق نفس کشیدنم نداری!!"(البته پیازداغش زیاد شده) و بزرگه هم همچنین. همین شد که فکر می کنم اگه یه مغازه خدمات کامپیوتری باز کنم برام بهتر باشه!!

از همه اینها که بگذریم "پارسا"(خواهرزادم) یه چیز دیگست پایینتر برین ملاحظه می کنین.

پارسا وقتی داییش اومده تازه از خواب بیدار شده و داره بهش "دالی" میکنه

 

 حالا هم تخته اش رو آورده و برای دایی "توپو" میکشه

 

وای به روزی که بخواد باهات ماشین بازی کنه

 

ظاهرأ یکدونه تخته هم خونه خودشون داره اونم به رنگ قرمز ولی خودش میگه "آبی" البته به همه رنگها

 

وقتی لم بده که تلویزیون نگاه کنه دیگه کسی حریفش نیست البته سرخی چشمها از تلویزیون نیست اینها یعنی "دایی نرو بازم باهام بازی کن"

 

خوب رفتن به خونه این دردسرها رو هم داره اونم چه دردسرهای لذتبخشی ایکاش همیشه باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

فرمان دلم در صعود ممتد گامهايم خلاصه مي شود،

بغض نشكسته ام را در حرارت نفس هاي بريده ام مجالي نيست.

دستهايم به سوي نقطه اي نامعلوم در پروازند،

و روحم...سالهاست كه در خاطره اي محو...نقاشيست.

خسته دردي غريبم كه در امتداد ديدگانم زندانيست،

                                                                                   ...چشم از قفس بر نمي دارم...

سنگها شاهد نمناكي ترانه هاي غمند،

و بلنداي آسمان...پناهگاه... بانگ.... بي پناهي.... طرد

.................................................................................................................................

در فرود از آن آغوش گرم كوله بار غم است كه در بازوانش به جاي مانده است...۷/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

۲ شبه كه حالم بده ، نميدونم چي شده ، فقط گريه مي كنم. دلم خيلي گرفته، آخر هفته هام تقريبأ يكنواخت شده ، اوايل هفته كه سرم به كار گرمه خوبم ولي آخر هفته ها نه...قديما با يه نمه اشك سبك مي شدم ولي نميدونم ايندفعه فرق مي كنه، مثل يه واكنش زنجيري ميمونه هر چي پيش ميره گر مي گيره و بيشتر ميشه، دليلشم نميدونم. فقط ميدونم يه جاي راحت مي خوام كه ساعتها خودمو سبك كنم ،از ديروز ۲ كيلو وزن كم كردم!!! خيلي سخته حالت بد باشه و جلوي هم خونه اي ها نشون ندي تازه اونها هم اينقدر سرشون شلوغه كه حواسشون نيست. از دوره دانشگاه عادت داشتم به گريه هاي بي صدا ولي اينبار واقعأ فرق مي كنه (اينو دوباره نوشتم چون واقعأ فرق ميكنه) حالا بايد دنبال جايي باشم كه راحت فريادمو بزنم ولي خيلي سخته پيدا كردنش، گوشي كه هر چي مي خواهي بهش بگي و... حتي سنگ صبورم طاقتشو نداره. نميدونم اين چه زخميه كه هرچي بيشتر بازش مي گذارم بدتر ميشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

دستان گرمت بي محابا چشمانم را مي فشارند،

چنديست كه گونه هايم صحنه ي جولان ماتمند.

ناشنيده سكوتيست...گريه هايم...ترانه ايست زيور آوازهاي شبانه ام...

 

    مرا با خود ببر كه از اين دنيا بريده ام...

"صبرست چاره" بگفتي ، دم بر نمي زنم.

۵/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

چه زیبا می نماید روح کبودم...                           بزنید چوب خوش خیالی من...

ناشیانه پوزخندی است بر لبانت...               فریبی نهایت طاقت من...

تنهای...

           تنهای...

                      تنهایم.                 كجاست نهيبي كه كابوس زودباوريم را به زانو درآورد.

من كه خورشيد را با نوك بالهايم حس كردم....و ادامه دادم تا ذوب شدم در خيال...

خورشيد و ماه را...به وقت كسوف روياهايم...چشيده ام.

نامم را...در دفتر آگاهيت...قاب شده بر ديوار مي بينم،

                               چه حس غريبي است.......نوار مشكي گوشه آن!...

ويران...ويران....ويران است، آرزوهايم...........................       ۴/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

ابتداي نگاهم به انتهاي ديدگانت پيوند مي خورد،

اين چه لرزشي است كه از عمق نگاهت در صدايم نقش مي شود.

غمي ناگفتني از پس لبخند ناآشنا به لبانت، امتداد سكوت قلبم را در بغضي مه آلود مي درد.

لذت بودنت...

                همچو عاشق تشنه اي است كه در درياي مهر بي كران...

                           از ترس محو شدن چهره اش در آب...

                                                                    تشنه لب جان مي دهد.

شرم است كه، مهر سكوت بر لبانم نشانده است...

فرياد قلبم در هواي نفسم حك شده است.

مي دانم كه شهادتين نماز عشقم،

                                      سالها پيش...در سر فصل كتاب زندگيت...

                                                                                             زركوب...نگاشته شده است.

پس بيا...به زير بارش باران...

                                 كه امتداد دستهايم....جاده اي است به سوي گنجي گران...

گنجي كه يگانه كليدش صداقت است.

۲/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

لطافت انگشتان نوازشگرت،هنوز حس فريبنده اي است،كه شبهايم در حسرتش به صبح پيوند مي خورد.

تولدت مبارك

فاصله ها، اثري از گذر زمان، در خاطره ام ايجاد كرده است كه راهي به بيرون ندارد.

در جستجوي قطعه گم شده خاطره ام، محرمي جز قلب اقيانوسيت نمي شناسم.

چه كنم كه سوار بر كشتي زندگي با سرعتي وراي صوت، صدايم هيچگاه به گوشت نخواهد رسيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

آسمان آبي آبيست

                        هوا چه بهاري شده

                                                  بالهايم حس لطيف هم آواييند

و تو

      در صحنه وجودم...پرواز خيالت را...پر بسته...به رقص آورده اي

ديگر هيچ چيز..... مانع پريدنم نيست

                                                من به سوي خورشيد در پروازم.

۱/۱۱/۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  |