|
|
|
|
|
گر تو سبزی
نازنینم، عمرم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سبکبال در آشوبم
آشیان قفسی است تنگ بر روحم قرین حسرت فردایی ندیده ام اما تبی گرفته وجودم به صبح می سوزم مراد به کامم زمانه نشانم ولی چه سود ای دل که هرچه برشتی به لحظه واسودم کنون که بخواندی کنار خود شاها حدیث عیان کن که جان برافروزم دلیل حضورم همین که تشنۀ جودم بزن تو ساز که این نه منم گشته وجودم ۵/۱۲/۸۵
...I don't know, who I'm dealing with چه غریبم در سرزمین قلبهای آشنا به درد و همواره دستهای توست که با خیالشان می آرامم حتی آسمان نیز تردیدم را با برف به تماشا نشسته است چشمانم نیز اندوه دلم را باور ندارند شعله های فریادم در سرمای باد مدتهاست که خاموش است تنها شمع دل است که بی پروانه می افروغد ۷/۱۲/۸۵ پ.ن: الان دو هفته است که یکی از عزیزانم حالش بده و تو کماست تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که براش دعا کنم ته دلم یه چیزی بهم میگه که همه چیز درست میشه ولی صبر و تحملم حدی داره، خوشحالم که پیش خانواده ام هستم و حالشون خوبه؛ خدایا تو این شب عزیز ازت می خواهم که همۀ مریض ها رو شفا بدی آمین. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستاي خوبم، شايد تا عيد ديگه فرصت نكردم بهتون سر بزنم به خاطر همين مي خواهم كه پيشاپيش فرارسيدن سال نو و عيد نوروز رو به همگي كه با خوبيهاتون - در اين ۳ ماه كه وبلاگم راه افتاده - منو شرمنده كردين، تبريك بگم. لحظۀ تحويل سال نو از خدا برامون فقط يه چيز مي خواهم اونم تداوم اين دوستيمونه، يادمه پارسال يه اس ام اس بهم رسيد كه گفتنش خالي از لطف نيست."عيد اومد و همه چيزو تازه كرد هوا و سال و ماه و طبيعت و ... فقط يه چيز كهنه شد كه به همۀ اين تازگي ها مي ارزه اونم دوستيمونه". براي دوستاي قديمي هم كه سالهاست منو تحمل مي كنند صميمانه آرزو مي كنم كه در سال جديد از دست غرغرهاي من خلاص شن اينم سفرۀ هفت سين تقديم به دوستان، اميدوارم كه سال نو رو با شادي آغاز كنيد
اين تخم مرغ ها هم براي اونهايي كه خودشون تخم مرغ رنگ مي كنند و از بازار نمي خرند
حسن ختام هم شهر محبوبم تبريز كه دلم براي ديدن بهارش پرپر مي زنه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
باز مي رسد...بي هيچ واهمه اي
و من...در انتظارش...سالهاست كه خفته ام اي كه آواي بيداري را در گوشم مي سرايي! بي هيچ شناسه اي...مي شناسمت امروز...چشمان توست كه مرا به آغوش گرمت فرا مي خواند پروازمان تا به صبح...سر به آسمان مي سايد اشكهايم خالي از خواهشند چرا كه آمدنت را...ماندنت را...و رفتنت را باور دارم. ۱۹/۱۲/۸۵
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
(با اجازۀ دوست خوبم كه مطلب رو عينا از وبلاگش برداشتم)
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. پی اش را من نکندم . دیوارش را من نچیدم. من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته. دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود…
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیارداری اش با اوست.
همه می آیند و می روند. هیچ کس نمی ماند. نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست…
کاش قلبم خانه بود. خانه ای کوچک وکسی می آمد ومقیم می شد، می ماند وزندگی می کرد.
هربار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق. هربار دل می بندم و هربار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود، بیرونش می کند.
ومن هربار در کاروانسرای قلبم می گریم. غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را خالی خالی ، تهی تهی …
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود. با صلابت و سنگین و نرم…
آن روز دیوارها فرو خواهند ریخت و قندیل ها آتش خواهند گرفت وآن روز… آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد…
آن روز نه دیگر قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی…
عرفان نظرآهاری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند ماهي بود كه روي يك دستگاهي كه توي انبار اداره خاك مي خورد كار مي كرديم و بالاخره راه اندازيش كرديم، اما سرتونو درد نيارم كه اين دستگاه C-SCAN شد بلاي جون ما، آخه بجاي دستگاه لوله ياب كاربرد ديگري براي شركت نداشت(در صورتيكه كار اصليش ارزيابي پوشش لوله هاي زيرزمينيه) تا اينكه خبر رسيد كه در محدودۀ شركت بهره برداري نفت و گاز آغاجاري يه كار ارزيابي پوشش پيدا شده و از ما خواستند كه براشون اين كار رو انجام بدهيم، چون دستگاه اونها خراب بود!!! ما هم از گچساران رفتيم اميديه و بعد از مهمان نوازي اونها كه رانندمون رو فرستادند متل و خودمون رو مهمانسرا (البته بماند كه ما هم مرامي مهمانسرا رو ول كرديم و رفتيم متل، خيليم حال كرديم) رفتيم سر خط لوله اونهم كجا ماهشهر!! يعني ۶۵ كيلومتر دورتر از اميديه. خلاصه گزارش مبسوط تصويري سفر از استان كهگيلويه و بويراحمد به خوزستان و برگشت از طريق استان بوشهر در ادامه قابل مشاهده است.
روز اول با لباسكار تميز و قبل از برنزه شدن
اينهم در حال كار و همكاران اهوازي هم ما رو همراهي مي كنند!
يك عكس دست جمعي قبل از رفتن براي ناهار
روز دوم با قيافۀ كاملا برنزه و در حضور رئيس اداره بازرسي فني و خوردگي فلزات آغاجاري
اگه توجه كنيد تنها جايي كه باتلاقي نيست و ميشه روش ايستاد فقط اونجائيه كه ما هستيم بقيۀ جاها درياچۀ طبيعيه همراه با صداي قورباغه!!!
اينجا هم بالاخره رضايت دادم بقيه هم با دستگاه عكس بگيرند!!
در راه برگشت در ساحل "گناوه" همراه رانندمون
ساحل "گناوه" بعد از خريد نوروزي....
بهار زيباي مناطق كوهستاني اطراف "گچساران" به همراه همكارم
خلاصه كارمون تموم شد و من موندم و صورت آفتاب سوختم تا يادم نره ايندفعه بدون كرم ضدآفتاب نرم تو بيابون خدا!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدهايم...از سكوت مطلق يك آشوب، از تلالو چشمان بيغروب، اينجا پلي است-شوق زده-از نگاههاي بيقرار، آغوش گرم بجامانده از بهار، فريادمان چه خوب بستهاست نقش و كنون، خون؛ مي بسته باز، دست در دست جنون، راهي به مقصديم سرمست و بي خيال، چون موج سركشيم همراه قيل وقال، گفتيم يك صدا، همراه هم؛ وطن پيوسته با توايم، تا آخرالزمن، ايران بهانهايست شيرين و آشنا، انگار مي رسد غوغاي كربلا، بايد كنون گريست بر حال مردمي، -كه-گشتند بي هدف همچون عروسكي، غيرت كنون كجاست؛ شوريم بر عدم، اندوه برون كنيم؛ همراه هم، به هم. ۹/۱۲/۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
اي صداي آشنا چنديست غريبانه مي نوازي
مست از چه جامي كه سرخوش از غمي قطران دل به دو ديده ات شناورند موج از سكون پديده، نه طوفان ظاهري آنجا كه وصل فروشند، بي خداي؛ رندان همي روند، نه ياران واقعي مهلت گذشت و نگشت اين دلم فرصت فزاي حبيبا، ستمگري؛ سرماي صبح كه پژمرده اين گلم آورده باد؛ كه فردا مظفري بيرون ز دايره مي كردم التماس؛ فرمان رسيد، بپيماي ساغري دور فلك اگرچه مرا كرد بي نصيب؛ اميد تو دارم، كه عدو گشت منزوي مشهد ۸/۱۲/۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
باز دوباره هنگامۀ رفتن است
...بریدن... چه سخت است...هم از دل...هم از جان، هشت سال است که می آزاردم. گویی هر بار...تکه ای از من است...که خود...می جدایمش...اندوه وار. لیک این بار دل است که به رفتن می شتابد...پروانه وار... در پهنۀ بی صدای ضربانش...آهنگ اشتیاق است که می نوازد...امیدوار... خدا نیز بوی شقایق ها را به پیشوازم می گمارد... برای اولین بار در انتظار لحظۀ رفتن...بی قرارم...تسلیم وار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی که سیلاب مصیبت جاریست دان اشک دلیست که بی امان رگباریست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
ما همگی اوقاتی رو تجربه کردیم که زندگی برامون در نهایت دشواری بوده، تنها بودیم، کسی رو از دست دادیم، درست درک نشدیم و … اون موقع حتی فکر نمی کردیم که بتونیم یک روزم دوام بیاریم ولی به هر ترتیبی که شده دوام آوردیم. معمولاً براتون اتفاق افتاده که دلتنگ بشین و دنیا را بدتر از اونی که هست تصور کنین؟ همیشه آینده بوده که منشا این مشکلات بوده. به نظرتون احمقانه نیست که برای سفر یک روزه غذای یک ماه رو همراه ببریم! پس احتیاج به گفتن نداره که لازم نیست نگرانیهای 25 سال آتی زندگی رو با خودمون حمل کنیم و تازه تعجب کنیم که زندگی چقدر سخته! من نمیگم بی خیال باشیم ولی خدا ما رو برای 24 ساعت زندگی طراحی کرده نه بیشتر، وگرنه لازم نبود هر شب بخوابیم و استراحت کنیم تا فردا برای روزی نو آمادگی داشته باشیم. دفعۀ بعد که نومیدی به سراغمون آمد بهتر نیست به نیمه پر لیوان فکر کنیم؟ ما معمولاً این حقیقت رو که مهمترین نیازهامون برآورده شده اند نادیده می گیریم، دیروز صبح که به سر کلاسم می رفتم از سرمای هوا ناراحت بودم و تندتر می رفتم تا زودتر برسم، چشمم به مردی افتاد که شب رو کنار کوچه خوابیده بود چسبیده به هواکش یک زیرزمین که شاید گرم بشه، اون داشت نون و پنیر می خورد ولی می شد درک کرد که به برفی که روی سرش می ریزه فکر نمی کنه!! بقیۀ راه رو با حوصله و آهسته ادامه دادم. حقیقت اینه که ما اغلب مسائل رو بیش از حد بزرگ می کنیم. سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه که بیش از حد زندگی رو به خودمون سخت نگرفتیم؟ فکر کردین که بخاطر مسئلۀ کوچکی ممکنه یک هفته ذهنتون رو مشغول کرده باشید ولی دوستتون حتی یک ثانیه هم بهش فکر نکرده باشه، تازه ممکنه به خاطر ناراحتیتون اونو ناراحت هم کرده باشین! شاید بهترین راه برای داشتن احساس خوب انجام دادن کاری برای دیگران باشه. نگرانی و ترحم بیش از حد به حال خودمون، نتیجۀ فرو رفتن تو خودمونه. از همون لحظه که شروع به شاد کردن دیگران کنیم احساس بهتری خواهیم داشت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||