|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
نمیدونم چرا دلم گرفته و ناراحتم ولی میدونم که همیشه این جور نمیمونه، شاید گفتنش کم لطفی باشه شایدم توقع زیاد، ولی با اطرافیام تعامل اجتماعی خوبی ندارم خودمم میدونم اینه که ناراحتم کرده به هر حال میگذره اما نمیخواهم خاطرۀ بد تو ذهن خودم و اطرافیام بمونه این برام خیلی مهمه خیلی!!
خاطری از ما پریشان کرد و رفت جلوه ای در این بیابان کرد و رفت عشق را بر ما نمایان کرد و رفت سینه ام را نور باران کرد و رفت روی دل را سوی جانان کرد و رفت دلنوازی از غریبان کرد و رفت او زمستان را بهاران کرد و رفت ابر را در دیده باران کرد و رفت رازها در سینه پنهان کرد و رفت "سالکان" را نیز مهمان کرد و رفت لیک در این سینه طوفان کرد و رفت
پ ن : شادروان مجتبی کاشانی دوست نزدیک عمو بوده و با هم بنیانگذار انجمن یاوری بودند، روح هر دوشان شاد. |
||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
واژۀ هنر از سه حرف تشكيل شده :
ه يعني هستي ن يعني نيستي ر يعني رهايي به عبارت ساده تر هنر انسان را به هستي خود وارد مي كند و پس از نيست شدن در آن است كه به رهايي مي رسد، و اين چه معناي بلندي است از هنر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
دستانت دستانم را مي فشارند
و تبسم نگاه فريبايت را بي هيچ خطايي به ياد مي سپارم در بستر لطيف سخن طاير احساس كبك گونه مي خرامد و گذر زمان در بالشي از نور شيداييمان را مي نگارد بيا تا سرو گونه... ...فارغ از هر بندي... ...به ايمانمان اميدي تازه بربنديم خدا نيز نخل ها را به همراهيمان مي گمارد در پس اين جاده پيچ در پيچ... ...فردايي روشن نويدبخش حضورمان است... ...بهار در بوي نفسهايمان بيداد مي كند. ۱۹/۲/۸۶
توضيح: عكس هيچ ربطي به شعر ندارد ! ! ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
در نگاهت به جستجوي گمشده اي نشسته ام... لبخندم با زلالي تبسم گونه هايت غبار غم را مي فراموشد... هزار توي اين بازي خاموش در طنين نفسهاي گرمت گذرگاهي بيش نمي نمايد... ...و حالا... ...بي قرارتر از هر قراري... گم شدنم را در نگاهت مي خوانم ۱۲/۲/۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
درست 27 بهمن بود كه بهم زنگ زد و گفت مي خواهم ببينمت، چند ماهي مي شد كه همديگه رو نديده بوديم، رفتم دفتر شركت و بالاخره موفق شدم 1 ساعتي پيشش باشم و با هم حرف بزنيم هميشه خونسرد بود و آروم، از كارم مي پرسيد و اينكه راضيم؟ جام راحته؟ و ...؛ دوست داشتم مي پرسيد و من جوابش رو مي دادم آره از نگاهش مي خوندم و از سكوتم و نپرسيدنم مي فهميد كه نمي خواهم من شروع كننده باشم و اونم نپرسيد، چقدر متين بود، فقط گفت زود زود بهم سر بزن انگار مي دونست كه دفعات بعد راحتتر مي تونيم حرف بزنيم _ ولي نميدونست كه اين آخرين باره._ من رفتم مشهد و تنها چيزي كه به فكرم نمي رسيد اين بود كه اين بار عمو به دعاي من نياز داره ..... روز 19 اسفند بود زنگ زدم خونه كه من فردا ميام، صداي گريۀ بابا رو شنيدم كه مي گفت عمو حالش بده و من نفهميدم چطور خودمو رسوندم تهران، وقتي تو بيمارستان ديدمش انگار يك شبه صد سال پير شده بود و زن عموي عزيزم كه چه بي اشك صداي گريۀ درونش روحم رو آزار مي داد، هيچ كاري ازمون غير از دعا بر نمي اومد. چقدر سخت بود...... اين بار ۴ ارديبهشت بود كه تلفن زنگ زد و بابا بود كه خيلي آروم و شمرده گفت كه عمو فوت كرده انگار خودش هم هنوز باور نداشت، ديگه اشكي براش باقي نمونده بود كه بريزه، برادري كه ۸ سال از خودش كوچكتر بود چه آسون پر كشيده بود و از اون بالا داشت همگيمون رو نگاه مي كرد، حالا ۵ شنبه است و موقع خاكسپاري خاك هم عمو رو قبول نمي كرد انگار اونم مي دونست كه چقدر تحمل اين مهمون براش سخته.....
پ.ن: هميشه مرگه كه آدمها رو برامون عزيز مي كنه، با اينكه مي دونيم غلطه ولي تا بوده همين بوده. چرا قدر آدمها رو تا وقتي كه زنده هستن نمي دونيم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||