|
|
|
|
|
همین الان زلزله اومد...مادرم خیلی ترسید، خوشحالم که خونه بودم و دلداریش دادم...به این فکر می کنم که آدمها هنگام زلزله چه حسی دارند؟ آخرین زلزله ای که به یاد دارم "زلزلۀ بمِ" فاجعه ای که دنیا رو تحت تاثیر قرار داد. حالا دیگه آرامش لحظات قبل رو ندارم، به این فکر می کنم که این تکانهای کوچک می تونست همون فاجعه رو تکرار بکنه!! تنها چیزی که آرومم می کنه لطف خداست که شامل حال من و خانوادمه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
گرما چه بیداد می کند و من در آرزوی گرمای آغوشت به رویایی سرد پناهیده ام بیقرارم...و دستان تو سبکبال در میان خاطراتم حضور سبزت را دوباره بر دفتر ذهن نقش کرده اند چشمانت دریایی زلال از لحظات ناب "بودن" را بر قلبم جاری کرده اند...اما... ...مُهر سکوتت...رازیست...که نمیخوانمش... ...در افقی دور به ستاره ام می نگرم...ستاره ای که تنها روشنایی بخش وجودم است... باز انگشتانش بر گونه هایم می رقصند... ...اینبار نه سنگینی...که لطافت...مِهرش را در روح و جانم احساس می کنم دستانم به سویش گشوده اند...کاش من نیز "..." باشم. ۱۸/۳/۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی!
نور عشق را در جانم برافروختی به نور هدایتت رهنمونم ساز بار خدایا! شمیم نرگس های باغ دلم از برکت توست به حلاوت کرمت مستدامش دار پروردگارا! به پیمودن راه ایمانم دادی در رسیدن به مقصود شکیبایم ساز حبیبا! در بنده نوازیت سخاوت بی کران داری در شکرگزاری نعماتت پایدارم دار آمین! یا رب العالمین! ۵/۳/۸۶
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط محمّدرضا
|
|
||||||||||||||||||||||