تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

TinyPic image

همین الان زلزله اومد...مادرم خیلی ترسید، خوشحالم که خونه بودم و دلداریش دادم...به این فکر می کنم که آدمها هنگام زلزله چه حسی دارند؟

آخرین زلزله ای که به یاد دارم "زلزلۀ بمِ" فاجعه ای که دنیا رو تحت تاثیر قرار داد.

حالا دیگه آرامش لحظات قبل رو ندارم، به این فکر می کنم که این تکانهای کوچک می تونست همون فاجعه رو تکرار بکنه!!

تنها چیزی که آرومم می کنه لطف خداست که شامل حال من و خانوادمه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر

ز روی وصل جوانان تمتعی بردار

که در کمین گه عمرست مکر عالم پیر

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی

که این متاع قلیلست و آن عطای کثیر

معاشری خوش و رودی بساز میخواهم

که درد خویش بگویم بناله بم و زیر

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه بوفق و رضاست خرده مگیر

چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر

بیار ساغر در خوشاب ای ساقی

حسودگو کرم آصفی ببین و بمیر

بعزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمیکند تقصیر

می دو ساله و محبوب چهارده ساله

همین بسست مرا صحبت صغیر و کبیر

دل رمیده ما را که پیش میگیرد

خبر دهید بمجنون خسته از زنجیر

حدیث توبه درین بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویت زنند بتیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

گرما چه بیداد می کند

و من در آرزوی گرمای آغوشت به رویایی سرد پناهیده ام

بیقرارم...و دستان تو سبکبال در میان خاطراتم حضور سبزت را دوباره بر دفتر ذهن نقش کرده اند

چشمانت دریایی زلال از لحظات ناب "بودن" را بر قلبم جاری کرده اند...اما...

...مُهر سکوتت...رازیست...که نمیخوانمش...

...در افقی دور به ستاره ام می نگرم...ستاره ای که تنها روشنایی بخش وجودم است...

باز انگشتانش بر گونه هایم می رقصند...

...اینبار نه سنگینی...که لطافت...مِهرش را در روح و جانم احساس می کنم

دستانم به سویش گشوده اند...کاش من نیز "..." باشم.    ۱۸/۳/۸۶

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

الهی!

نور عشق را در جانم برافروختی

به نور هدایتت رهنمونم ساز

بار خدایا!

شمیم نرگس های باغ دلم از برکت توست

به حلاوت کرمت مستدامش دار

پروردگارا!

به پیمودن راه ایمانم دادی

در رسیدن به مقصود شکیبایم ساز

حبیبا!

در بنده نوازیت سخاوت بی کران داری

در شکرگزاری نعماتت پایدارم دار

آمین! یا رب العالمین!

۵/۳/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

ترا كه هرچه مرادست در جهان داري

چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

كه حكم بر سر آزادگان روان داري

ميان نداري و دارم عجب كه هر ساعت

ميان مجمع خوبان كني ميان داري

بياض روي ترا نيست نقش در خور از آنك

سوادي از خط مشكين بر ارغوان داري

بنوش مي كه سبك روحي و لطيف مدام

علي الخصوص در آندم كه سر گران داري

مكن عتاب ازين بيش و جور بر دل ما

مكن هر آنچه تواني كه جاي آن داري

به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست

به قصد جان من خسته دل در كمان داري

بكش جفاي رقيبان مدام و جور حسود

كه سهل باشد اگر يار مهربان داري

به وصل دوست گرت دست ميدهد يكدم

برو كه هرچه مراد است در جهان داري

چو گل به دامن ازين باغ ميبري حافظ

چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  |