تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
كار كردن در ارتفاع زياد هم لذايذ خاص خودش رو داره!

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

پ.ن: مطالعۀ مطلبي راجع به طراحي FLARE باعث شد ياد اين خاطرات بيفتم و خوب ديگه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

 TinyPic image

قلبمان باغچه‌ايست...

...لايق يك گل سرخ...از حرير احساس...

...همدم سوسن و ياس

با كليدي از عشق...

...قلبمان بگشاييم...و بكاريم گلي...

...كه در آن رشد كند

عطر عشق دل ما رهگذران شاد كند

گر نكاريم گلي...

...علف هرز در آن مي‌رويد...

...و شود مردابي...عابران غرق كند

مي شود پل باشيم...

...بين احساس و خدا و انسان...

...هنر مهر و وفا را به جهان ياد كنيم

گر نسازيم پلي..شب كشد ديواري...

...بين انديشه و احساس و فضا...

...كه در آن زندانيست...

مهرباني و محبت، راحت و صلح و صفا

۱۷/۴/۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

دلبركم چيزی بگو به من كه از گريه پرم

به من كه بی صدای تو از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو به من كه گرم هق هق ام

به من كه آخرينه آواره هاي عاشقم

چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی

غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی

نگذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره

كابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره

چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد

نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد

دقيقه ها غزل ميگن وقتی سكوتو ميشكنی

قناريا عاشق ميشن وقتی تو حرف ميزنی

دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام

به من كه همبستر تو اما فراموش توام

چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بی كسی

غزل بشن گلايه ها نه هق هق دلواپسی

نگذار كه از سكوت تو پرپر بشن ترانه ها

دوباره من بمونمو خاكستر پروانه ها

چيزي بگو اما نگو از مرگ ياد و خاطره

كابوس رفتنت بگو از لحظه هاي من بره

چيزي بگو اما نگو قصه ما بسر رسيد

نگو كه خورشيدك من چادر شب بسر كشيد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

((عشق در ادبيات و فرهنگ ما دو تعريف و تعبير زميني و آسماني دارد كه نهايت را تشكيل مي دهند. عشقي كه دو انسان را از دريچۀ كشش هاي ظاهري و عاطفي به هم نزديك مي كند و آن‌ها را براي تقديم مهرباني و تكميل نيازهاي عاطفي پيوند مي دهد و عشق الهي و آسماني كه انسان را در پي كسب كمال و معرفت و نيازهاي آسماني به جستجوي معبود مي كشاند و او را به كمال، معرفت، شور، جذبه هاي عرفاني و وصال دور از دسترس پيوند مي دهد. اما در اين ميانه عشق هاي تعريف نشده و گمشده‌اي از نوع سوم وجود دارد كه اگرچه ابراز و اعمال مي شود، اما هرگز نام و فهم عشق و عشق‌بازي به خود نمي گيرد و به آساني تعريف و ترويج نمي شود. شعر "به همين آساني" مي خواهد از دريچه‌اي ديگر تعريف و نوع در دسترس‌تري از اين نگاه آسان و عملي به عشق را در ابعاد ديگر زندگي روزمره در چشم‌انداز ما قرار دهد.))


به همين آساني

عشق‌بازي به همين آساني‌ست...

كه گلي با چشمي

بلبلي با گوشي

رنگ زيباي خزان با روحي

نيش زنبور عسل با نوشي

كار هموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ كوه

رود با ريشۀ بيد

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌اي با آهو

بركه‌اي با مهتاب

و نسيمي با زلف

و شب و روز و طبيعت با ما

 

عشق‌بازي به همين آساني‌ست...

شاعري با كلماتي شيرين

دست آرام و نوازش‌بخش بر روي سري

پرسشي از اشكي

و چراغ شب يلداي كسي با شمعي

و دل‌آرام و تسلي و مسيحاي كسي يا جمعي

 

عشق‌بازي به همين آساني‌ست...

كه دلي را بخري

بفروشي مهري

شادماني را حراج كني

رنج‌ها را تخفيف دهي

مهرباني را ارزاني عالم بكني

و بپيچي همه را لاي حرير احساس

گره عشق به آن‌ها بزني

مشتري‌هايت را با خود ببري تا لبخند

 

عشق‌بازي به همين آساني‌ست...

هركه با پيش سلامي در اول صبح

هركه با پوزش و پيغامي با رهگذري

هركه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي

نمك خنده بر چهره در لحظۀ كار

عرضۀ سالم كالايي ارزان به همه

لقمۀ نان گوارايي از راه حلال

و خداحافظي شاد در آخر روز

و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا

و ركوعي و سجودي با نيت شكر

 

عشق‌بازي به همين آساني‌ست...              مجتبی کاشانی    پاریس   ۲۰/۱/۸۱


پ.ن.۱: مدتي بود كه دنبال يك واژۀ خوب براي بيان احساس قلبي‌ام كه قادر به بازگو كردنش نبودم و آزارم مي داد مي گشتم كه تو  اين شعر پيداش كردم.

پ.ن.۲: حالا مي دونم چيزي كه باعث شد صداي شكستن قلبم رو بشنوم اين واقعيته كه اكثر ما براي اين نوع سوم عشق احترامي قائل نيستيم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

می دانم که می توانم...

...اما نمی دانم چگونه...

...اي كاش مي دانستم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

امروز...صدايش را شنيدم...

هنگام غروب دل انگيز آفتاب سوزان ديار...

كنار خاطرات تلخ و شيرين...مانده به يادگار...

در پس نگاههاي هميشه اميدوار...

...حتي ذره اي غبار نيز در ميانه اش نمي بينم...

چه زلال است...انعكاس باورم...از زاويۀ قطعات شكسته اش...

...آري...قلب شكسته ام را مي بينم.                ۷/۳/۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  |