تبليغاتX
آينه اي روبروي ...کلبه رویاهایم
زین آتش نهفته که در سینه من است...خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

TinyPic image

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید بچشمم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشتۀ صبرم به مقراض غمت ببريده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر كميت اشك گلگونم نبودي گرم رو

كي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع

در ميان آب و آتش همچنان سرگرم تست

اين دل زار نزار اشك بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانۀ وصلي فرست

ور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شبست

با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم يك نفس باقي است با ديدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم كن شبي از وصل خود اي نازنين

تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع

آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت

آتس دل كي به آب ديده بنشانم چو شمع

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

اکثر وقتایی که بارون میاد دلم میگیره...

اینبار آسمان همدلی کرد، اونهم تو تابستان...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

المنة لله که در میکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیازست

از وی همه مستی و غرور است و تکبّر

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیازست

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم

با دوست بگوئیم که او محرم رازست

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه درازست

بار دل مجنون و خم طرّۀ لیلی

رخسارۀ محمود و کف پای ایازست

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیدۀ من بر رخ زیبای تو بازست

در کعبۀ کوی تو هر آنکس که بیاید

از قبلۀ ابروی تو در عین نمازست

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین

از شمع بپرسید که در سوز و گدازست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  | 

TinyPic image

باز با دو بال شاپرکی

در نسیم همچو قاصدکی

می پرم تا به کوه تا خورشید

می روم تا به خانۀ امید

می نویسم به برگ گل حرفی

غزلی سبز، رقص و آهنگی

می نشینم به صبح در کنارۀ رود

تا سرایم کلام شعر و سرود

دستها پلی که بر آب است

چشم نرگس همیشه در قاب است

می شود حریر دل وا کرد

قطره ای موج و موج، دریا کرد

قطره اشکی که همچو باران شد

دَر صدف شد، که دُر غلطان شد

عشق دُر و دل هدف است

قلب عاشق بسان یک صدف است

این همه، به بحر صلح و صفا

می نگارند ماجرای مهر و وفا

۸۶/۴/۳۰

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط محمّدرضا  |